پرش به

مهمان گرامی خوش آمدید ...

منوی انجمن

به انجمن بازی آنلاین هفت تیر خوش آمدید
ورود به انجمن ساخت اکانت

جملات و داستان های زیبا و خواندنی


  • لطفا وارد حساب کاربری خود شوید تا بتوانید پاسخ دهید
79 پاسخ برای این موضوع

#1

  • Guests
دوستان تو این تاپیک به جز جملات و داستان های خواندنی و زیبا چیز دیگه ای قرار ندید

برای تشکر هم فقط روی "سپاس" کلیک کنید

ممنون

#2

  • Guests
از زرتـشت سئوال کردند:

زندگی خود را بر چند اصل استوار کردی؟
فرمودند:
1. دانستم کار مرا ديگری انجام نمی دهد، پس تلاش کردم.
2. دانستم که خدا مرا می بيند، پس حيا کردم.
3. دانستم رزق مرا ديگری نمی خورد، پس آرام شدم.
4. دانستم پايان کارم مرگ است، پس مهيا شدم.

#3

  • Guests
داستان افتخار بزرگ

پسر کوچولو به مادر خود گفت:مادر داری به کجا می روی؟

مادر گفت:عزیزم بازیگری معروف که از محبوبیت زیادی برخوردار است

به شهر ما آمده است.این طلایی ترین فرصتی است که می توانم

او را ببینم وبا او حرف بزنم،خیلی زود برمیگردم.

اگر او وقت آن را داشته باشد که با من حرف بزند چه محشری می شود.

و در حالی که لبخندی حاکی از شادی به لب داشت با فرزندش خداحافظی کرد….

حدود نیم ساعت بعد مادرش با عصبانیت به خانه برگشت.

پسر به مادرش گفت:مادر چرا چهره ی پریشانی داری؟

آیا بازیگر محبوبت را ملاقات کردی؟…

مادر با لحنی از خستگی و عصبانیت گفت:من و جمعیت زیادی از مردم بسیار منتظر ماندیم اما به ما خبر رساندند که او نیم ساعت است که این شهر را ترک کرده است.ای کاش خدا شهرت و محبوبیتی را که به این بازیگر داده است به ما داده بود.کودک پس از شنیدن حرف های مادر به اتاق خود رفت و لباس های خود رابیرون آورد و گفت:مادر آماده شو با هم به جایی برویم من می توانم این آرزوی تو را برآورده کنم.
اما مادر اعتنایی نکرد و گفت:این شوخی ها چیست او بیش از نیم ساعت است که این شهر را ترک کرده است.حرف های تو چه معنی ای میدهد؟

پسر ملتمسانه گفت:مادرم خواهش می کنم به من اعتماد کن،فقط با من بیا.مادر نیز علیرغم میل باطنی خود درخواست فرزند خود را پذیرفت زیرا او را بسیار دوست می داشت.بنابراین آن دو به بیرون از خانه رفتند.

پس از چندی قدم زدن پسر به مادرش گفت:رسیدیم.در حالی که به کلیسای بزرگ شهر اشاره می کرد.مادر که از این کار فرزندش بسیار دلخور شده بود با صدایی پر از خشم گفت:من به تو گفتم که الان وقت شوخی نیست.این رفتار تو اصلا زیبا نبود.

کودک جواب داد:مادر تو در سخنان خود دقیقا این جمله را گفتی که ای کاش خدا شهرتی و محبوبیتی را که به این بازیگر داده است به ما داده بود پس آیا افتخاری از این بزرگ تر است که با کسی که این شهرت و محبوبیت را داده است نه آن کسی که آن را دریافت کرده است حرف بزنی؟
آیا سخن گفتن با خدا لذت بخش تر از آن نیست که با آن بازیگر محبوب حرف بزنی؟وقتی خدا همیشه در دسترس ماست پس چه نیاز به بنده ی خدا.مادر هیچ نگفت و خاموش ماند.

#4

  • Guests
نه به جنیفر لوپز !!!! ...


هیزم شکنی مشغول قطع کردن یه شاخه درخت بالای رودخونه بود، تبرش افتاد تو رودخونه.
وقتی در حال گریه کردن بود، یه فرشته اومد و ازش پرسید: چرا گریه می کنی؟
هیزم شکن گفت: تبرم توی رودخونه افتاده.
فرشته رفت و با یه تبر طلایی برگشت و از هیزم شکن پرسید:"آیا این تبر توست؟"
هیزم شکن جواب داد: "نه"
فرشته دوباره به زیر آب رفت و این بار با یه تبر نقره ای برگشت و پرسید: آیا این تبر توست؟
دوباره، هیزم شکن جواب داد: "نه".
فرشته باز هم به زیر آب رفت و این بار با یه تبر آهنی برگشت و پرسید: آیا این تبر توست؟
جواب داد: آره.
فرشته از صداقت مرد خوشحال شد و هر سه تبر را به اوداد و هیزم شکن خوشحال روانه خونه شد.

روزی دیگر هیزم شکن وقتی داشت با زنش کنار رودخونه راه می رفت زنش افتاد توی همان رودخانه.
هیزم شکن داشت گریه می کرد که فرشته باز هم اومد و پرسید که چرا گریه می کنی؟
آه فرشته، زنم افتاده توی آب.
فرشته رفت زیر آب و با جنیفر لوپز برگشت و پرسید: زنت اینه؟ هیزم شکن فریاد زد: آره!
فرشته عصبانی شد. " تو تقلب کردی، این نامردیه "

هیزم شکن جواب داد : آه، فرشته من منو ببخش.
سوء تفاهم شده.
می دونی، اگه به جنیفر لوپز "نه" می گفتم تو می رفتی و با کاترین زتاجونز می اومدی.
و باز هم اگه به کاترین زتاجونز "نه" میگفتم، تو می رفتی و با زن خودم می اومدی و من هم می گفتم آره.
اونوقت تو هر سه تا رو به من می دادی.
اما فرشته، من یه آدم فقیرم و توانایی نگهداری سه تا زن رو ندارم، و به همین دلیل بود که این بار گفتم آره.


#5

  • Guests
از این آخری خیلی خوشم اومد. مرسی. 
تاجر میمون
روزی روزگاری در روستایی در هند؛ مردی به روستایی‌ها اعلام کرد که برای خرید هر میمون ۲۰ دلار به آنها پول خواهد داد.

روستایی‌ها هم که دیدند اطراف‌شان پر است از میمون؛ به جنگل رفتند و شروع به گرفتن‌شان کردند و مرد هم هزاران میمون به قیمت ۲۰ دلار از آنها خرید ولی با کم شدن تعداد میمون‌ها روستایی‌ها دست از تلاش کشیدند…

به همین خاطر مرد این‌بار پیشنهاد داد برای هر میمون به آنها ۴۰ دلار خواهد پرداخت.

با این شرایط روستایی‌ها فعالیت خود را از سر گرفتند. پس از مدتی موجودی باز هم کمتر و کمتر شد تا روستایی‌ان دست از کار کشیدند و برای کشاورزی سراغ کشتزارهای‌شان رفتند.

این بار پیشنهاد به ۴۵ دلار رسید و در نتیجه تعداد میمون‌ها آن‌قدر کم شد که به سختی می‌شد میمونی برای گرفتن پیدا کرد.

این‌بار نیز مرد تاجر ادعا کرد که برای خرید هر میمون ۱۰۰ دلار خواهد داد ولی چون برای کاری باید به شهر می‌رفت کارها را به شاگردش محول کرد تا از طرف او میمون‌ها را بخرد.

در غیاب تاجر، شاگرد به روستایی‌ها گفت: «این همه میمون در قفس را ببینید! من آنها را هر یک ۸۰ دلار به شما خواهم فروخت تا شما پس از بازگشت مرد آنها را به ۱۰۰ دلار به او بفروشید.»

روستایی‌ها که احتمالا مثل من و شما وسوسه شده بودند پول‌های‌شان را روی هم گذاشتند و تمام میمون‌ها را خریدند…

البته از آن به بعد دیگر کسی مرد تاجر و شاگردش را ندید و تنها روستایی‌ها ماندند و یک دنیا میمون…!!!



#6

  • Guests
یکی بود یکی نبود

یک مرد بود که تنها بود. یک زن بود که او هم تنها بود . زن به آب رودخانه نگاه می کرد و غمگین بود . مرد به آسمان نگاه می کرد و غمگین بود.
خدا عم آنها را می دید و غمگین بود .
خدا گفت :
شما را دوست دارم پس همدیگر را دوست بدارید و با هم مهربان باشید .

مرد سرش را پایین آورد؛ مرد به آب رودخانه نگاه کرد و در آب زن را دید . زن به آب رودخانه نگاه می کرد، مرد را دید .
خدا به آنها مهربانی بخشید و آنها خوشحال شدند . خدا خوشحال شد و از آسمان باران بارید .
مرد دستهایش را بالای سر زن گرفت تا زیر باران خیس نشود . زن خندید .
خدا به مرد گفت :
به دستهای تو قدرت می دهم تا خانه ای بسازی و هر دو در آن آسوده زندگی کنید .
مرد زیر باران خیس شده بود . زن دستهایش را بالای سر مرد گرفت . مرد خندید .
خدا به زن گفت :
به دستهای تو همه ی زیبایی ها را می بخشم تا خانه ای را که او می سازد، زیبا کنی .
مرد خانه ای ساخت و زن خانه را گرم و زیبا کرد . آنها خوشحال بودند .
خدا خوشحال بود .
یک روز زن ، پرنده ای را دید که به جوجه هایش غذا می داد . دستهایش را به سوی آسمان بلند کرد تا پرنده میان دستهایش بنشیند . اما پرنده نیامد . پرواز کرد و رفت و دستهای زن رو به آسمان ماند . مرد او را دید . کنارش نشست و دستهایش را به سوی آسمان بلند کرد .
خدا دستهای آنها را دید که از مهربانی لبریز بودند . فرشته ها در گوش هم پچ پچی کردند و خندیدند .
خدا خندید و زمین سبز شد .
خدا گفت :
از بهشت شاخه ای گل به شما خواهم داد .
فرشته ها شاخه ای گل به دست مرد دادند . مرد گل را به زن داد و زن آن را در خاک کاشت . خاک خوش بو شد.
پس از آن کودکی متولد شد که گریه می کرد . زن اشک های کودک را می دید و غمگین بود . فرشتها به او آموختند که چگونه طفل را دی آغوش بگیرد و از شیره جانش به بنوشاند .
مرد زن را دید که می خندد . کودکش را دید که شیر می نوشد . بر زمین نشست و پیشانی بر خاک گذاشت .
خدا شوق مرد را دید و خندید . وقتی خدا خندید، پرنده بازگشت و بر شانه ی مرد نشست .
خدا گفت :
با کودک خود مهربان باشید ، تا مهربانی را بیاموزد . راست بگویید ، تا راستگو باشد . گل و آسمان و رود را به او نشان دهید ، تا همیشه به یاد من باشد .
روزهای آفتابی و بارانی از پی هم گذشت . زمین پر شد از گل های رنگارنگ و لابلای گل ها پر شد از بچه هایی که شاد دنبال هم می دویدند و بازی می کردند .
خدا همه چیز و همه جا را می دید .
خدا دید که زیر باران مردی دستهایش را بالای سر زنی گرفته است ، که خیس نشود . زنی را دید که در گوشه ای از خاک با هزاران امید شاخه ی گلی را می کارد .
خدا دستهای بسیاری را دید که به سوی آسمان بلند شده اند و نگاه هایی که در آب رودخانه به دنبال مهربانی
می گردند و پرنده هایی که ...
خدا خوشحال بود
چون دیگر
غیر از او هیچ کس تنها نبود . 
رنجش


روزی سقراط حکیم مردی را دید که خیلی ناراحت و متاثر بود .
علت ناراحتی اش را پرسید . شخص پاسخ داد :
در راه که می آمدم یکی از آشنایان را دیدم . سلام کردم.
جواب نداد و با بی اعتنایی و خودخواهی گذشت و رفت .
و من از این طرز رفتار او خیلی رنجیدم .
سقراط گفت : چرا رنجیدی ؟ مرد با تعجب گفت :
خوب معلوم است که چنین رفتاری ناراحت کننده است .
سقراط پرسید : اگر در راه کسی را می دیدی که به زمین افتاده
و از درد به خود می پیچد
آیا از دست او دلخور و رنجیده می شدی ؟
مرد گفت : مسلم است که هرگز دلخور نمی شدم .
آدم از بیمار بودن کسی دلخور نمی شود .
سقراط پرسید :
به جای دلخوری چه احساسی می یافتی و چه می کردی ؟
مرد جواب داد : احساس دلسوزی و شفقت .
و سعی می کردم طبیب یا دارویی به او برسانم .
سقراط گفت : همه این کارها را به خاطر آن می کردی که او را بیمار می دانستی .
آیا انسان تنها جسمش بیمار می شود ؟
و آیا کسی که رفتارش نا درست است ، روانش بیمار نیست ؟
اگر کسی فکر و روانش سالم باشد هرگز رفتار بدی از او دیده نمی شود ؟
بیماری فکری و روان نامش غفلت است.
و باید به جای دلخوری و رنجش نسبت به کسی که بدی می کند و غافل است دل سوزاند و کمک کرد .
و به او طبیب روح و داروی جان رساند .
پس از دست هیچ کس دلخور مشو و کینه به دل مگیر و آرامش خود را هرگز از دست مده .
" بدان که هر وقت کسی بدی می کند در آن لحظه بیمار است . "

#7

  • Guests
شگرد پسرک در مقابل نادر شاه !!!! ...


زمانی که نادر شاه افشار عزم تسخیر هندوستان داشته در راه کودکی را دید که به مکتب می‌رفت.
از او پرسید: پسر جان چه می‌خوانی؟
- قرآن.
- از کجای قرآن؟
- انا فتحنا….

نادر از پاسخ او بسیار خرسند شد و از شنیدن آیه فتح فال پیروزی زد.
سپس یک سکه زر به پسر داد اما پسر از گرفتن آن اباکرد.
نادر گفت: چر ا نمی گیری؟
گفت: مادرم مرا می‌زند می‌گوید تو این پول را دزدیده ای.
نادر گفت: به او بگو نادر داده است.
پسر گفت: مادرم باور نمی‌کند.
می‌گوید: نادر مردی سخاوتمند است. او اگر به تو پول می‌داد یک سکه نمی‌داد. زیاد می‌داد.
حرف او بر دل نادر نشست. یک مشت پول زر در دامن او ریخت.
از قضا چنانچه مشهور تاریخ است در آن سفر بر حریف خویش محمد شاه گورکانی پیروز شد.


#8

  • Guests
10 واقعیت شگفت‌انگیز درمورد بدن انسان !!!! ...


بدن انسان به تنهایی دریایی از شگفتی هاست و ممکن است ما از خیلی از شگفتی‌های آن باخبر نباشیم.
بدن ما خیلی ویژگی‌های حیرت‌انگیزی دارد که شاید برایمان قابل‌باور نباشد.
برای آنها که به واقعیات عجیب درمورد طبیعت انسان علاقه‌مند هستند، لیستی عالی تهیه کرده‌ایم.

1. بدن ما در یک روز 10 میلیارد پوسته تولید می‌کند. این واقعیت نشان می‌دهد که بد نیست روکش بالشت و ملحفه‌تان را به‌طور منظم بشویید چون این مقدار پوسته در سال می‌شود چیزی درحدود 2 کیلوگرم پوست.

2. هر ساعت از روز بدن ما باید یک میلیارد سلول را جایگزین کند. قدرت بدن برای تولید اینهمه سلول جدید واقعاً جای شگفتی دارد.

3. همه ما می‌دانیم که اسید معده بسیار قوی است. این اسید آنقدر قوی است که حتی زینک را هم حل می‌کند. این یعنی یک قدرت اسیدی بسیار بالا. اما دلیل اینکه ما با اسید معده خودمان آسیب نمی‌بینیم این است که سلول‌هایی برای محافظت از ما در برابر خودمان لایه پوششی ایجاد کرده‌اند.

4. شش ماه طول می‌کشد که ناخن به‌طور کامل روی انگشتان دست یا پا رشد کند. به همین خاطر است که افتادن یک ناخن آسیب‌دیدگی بسیار دردناک است و به مدتی طولانی ظاهری زننده برای انگشتمان ایجاد می کند. پس حسابی مراقب ناخن‌هایتان باشید.

5. استخوان انسان به اندازه گرانیت سخت است. استخوان‌های ما بسیار پرتراکم هستند و قادرند فشار و نیروی بسیار زیادی را تحمل کنند که ویژگی بسیار خوبی است چون همه ما انسانها حرکات و اعمال فشارآوری انجام می‌دهیم.

6. هر شب که می خوابیم کمی رشد می‌کنیم. درطول روز، نیروی جاذبه ستون‌ فقرات ما را منقبض می‌‌کند و شب دوباره به همان نقطه شروع برمی‌گردیم.

7. صدای ما در روز قبل از اینکه کششی به دیافراگم و تارهای صوتیمان بدهیم، فرکانس پایین‌تری دارد.

8. هر کلیه بیشتر از هزار ادولف هیتلر دارد. به همین دلیل است که باید مقدار زیادی آب بنوشیم تا بدن روی موادمغذی و مایعات تازه در سیستم عملیات انجام دهد.

9. خون ما خیلی سریع پمپاژ می‌شود؛ آنقدر سریع که یک سلول می‌تواند در یک دقیقه آن را به کل بدن برساند. با ورزش و انجام حرکات کششی همیشه می‌توانید پمپاژ خونتان را در حد عالی نگه دارید.

10. جالب‌ترین واقعیت درمورد بدن انسان درمورد مصرف اکسیژن ما است چون هیچوقت به آن فکر هم نمی‌کنیم. ما در هر روز چیزی درحدود 44 کیلوگرم هوا تنفس می‌کنیم. این هزاران تنفس روی هوا که تقریباً بی‌وزن است، تاثیر می‌گذارد. دفعه بعدی که می خواستید کار مثبتی برای محیط‌ زیست یا پاکی هوا انجام دهید این را خوب به یاد داشته باشید.


#9

  • Guests
يك ساعت ويژه


مرد ديروقت ، خسته از كار به خانه برگشت . دم در پسر پنج ساله اش را ديد
كه در انتظار او بود:
سلام بابا ! يك سئوال از شما بپرسم؟
بله حتمأ. چه سئوالي؟
بابا ! شما براي هرساعت كار چقدر پول مي گيريد؟
مرد با نا راحتي پاسخ دا د: اين به تو ارتباطي ندارد . چرا چنين سئوالي
مي كني؟
فقط مي خواهم بدانم.
-اگر بايد بداني، بسيار خوب مي گويم: ۲۰ دلار!
پسر كوچك در حالي كه سرش پائين بود آه كشيد. بعد به مرد نگاه كرد و
گفت: مي شود ۱۰ دلار به من قرض بدهيد ؟
مرد عصباني شد و گفت : اگر دليلت براي پرسيدن اين سئوال ، فقط اين بود
كه پولي براي خريدن يك اسباب بازي مزخرف از من بگيري كاملأ در
اشتباهي. سريع به اطاقت برگرد و برو فكر كن كه چرا اينقدر خود خواه
هستي. من هر روز سخت كار مي كنم و براي چنين رفتارهاي كودكانه وقت
ندارم.
پسر كوچك، آرام به اتاقش رفت و در را بست.
مرد نشست و باز هم عصبان ي تر شد : چطور به خودش اجازه مي دهد فقط
براي گرفتن پول از من چنين سئوالاتي كند؟
بعد از حدود يك ساعت مرد آرام تر شد و فكر كرد كه شايد با پسر
كوچكش خيلي تند و خشن رفتار كرده است . شايد واقعآ چيزي بوده كه او
براي خريدنش به ۱۰ دلار نياز داشته است . به خصوص اينكه خيلي كم
پيش مي آمد پسرك از پدرش درخواست پول كند.
مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز كرد.
خوابي پسرم ؟
نه پدر ، بيدارم.
من فكر كردم شايد با تو خشن رفتار كرده ام. امروز كارم سخت و طولاني
بود و همه ناراحتي هايم را سر تو خالي كردم . بيا اين ۱۰ دلاري كه خواسته
بودي.
پسر كوچولو نشست ، خنديد و فرياد زد : متشكرم بابا ! بعد دستش را زير
بالشش برد و از آن زير چند اسكناس مچاله شده در آورد.
مرد وقتي ديد پسر كوچولو خودش هم پول داشته ، دوباره عصباني شد و
با ناراحتي گفت : با اين كه خودت پول داشتي ، چرا دوباره درخواست پول
كردي؟
پسر كوچولو پاسخ داد : براي اينكه پولم كافي نبود ، و لي من حالا ۲۰ دلار
دارم. آيا مي توانم يك ساعت از كار شما را بخرم تا فردا زودتر به خانه
بياييد؟ آخه من شام خوردن با شما را خيلي دوست دارم ... !!!

#10

  • Guests
ممنون ولی همه تکراری بودن چون من خوراکم این داستان و اینجور پچیزاست

حکایت


روزگاری یک کشاورز در روستایی زندگی می کرد که باید پول زیادی را که از
یک پیرمرد قرض گرفته بود، پس می داد.

کشاورز دختر زیبایی داشت که خیلی ها آرزوی ازدواج با او را داشتند. وقتی
پیرمرد طمعکار متوجه شد کشاورز نمی تواند پول او را پس بدهد، پیشهاد یک
معامله کرد و گفت اگر با دختر کشاورز ازدواج کند بدهی او را می بخشد، و
دخترش از شنیدن این حرف به وحشت افتاد و پیرمرد کلاه بردار برای اینکه
حسن نیت خود را نشان بدهد گفت : اصلا یک کاری می کنیم، من یک سنگریزه
سفید و یک سنگریزه سیاه در کیسه ای خالی می اندازم، دختر تو باید با
چشمان بسته یکی از این دو را بیرون بیاورد. اگر سنگریزه سیاه را بیرون
آورد باید همسر من بشود و بدهی بخشیده می شود و اگر سنگریزه سفید را
بیرون آورد لازم نیست که با من ازدواج کند و بدهی نیز بخشیده می شود، اما
اگر او حاضر به انجام این کار نشود باید پدر به زندان برود.

این گفت و گو در جلوی خانه کشاورز انجام شد و زمین آنجا پر از سنگریزه
بود. در همین حین پیرمرد خم شد و دو سنگریزه برداشت. دختر که چشمان
تیزبینی داشت متوجه شد او دو سنگریزه سیاه از زمین برداشت و داخل کیسه
انداخت. ولی چیزی نگفت !

سپس پیرمرد از دخترک خواست که یکی از آنها را از کیسه بیرون بیاورد.

تصور کنید اگر شما آنجا بودید چه کار می کردید ؟ چه توصیه ای برای آن دختر داشتید ؟

اگر خوب موقعیت را تجزیه و تحلیل کنید می بینید که سه امکان وجود دارد :

1ـ دختر جوان باید آن پیشنهاد را رد کند.

2ـ هر دو سنگریزه را در بیاورد و نشان دهد که پیرمرد تقلب کرده است.

3ـ یکی از آن سنگریزه های سیاه را بیرون بیاورد و با پیرمرد ازدواج کند
تا پدرش به زندان نیفتد.

لحظه ای به این شرایط فکر کنید. هدف این حکایت ارزیابی تفاوت بین تفکر
منطقی و تفکری است که اصطلاحا جنبی نامیده می شود. معضل این دختر جوان را
نمی توان با تفکر منطقی حل کرد.

به نتایج هر یک از این سه گزینه فکر کنید، اگر شما بودید چه کار می کردید ؟!

و این کاری است که آن دختر زیرک انجام داد :

دست خود را به داخل کیسه برد و یکی از آن دو سنگریزه را برداشت و به سرعت
و با ناشی بازی، بدون اینکه سنگریزه دیده بشود، وانمود کرد که از دستش
لغزیده و به زمین افتاده. پیدا کردن آن سنگریزه در بین انبوه سنگریزه های
دیگر غیر ممکن بود.

در همین لحظه دخترک گفت : آه چقدر من دست و پا چلفتی هستم ! اما مهم
نیست. اگر سنگریزه ای را که داخل کیسه است دربیاوریم معلوم می شود
سنگریزه ای که از دست من افتاد چه رنگی بوده است....

و چون سنگریزه ای که در کیسه بود سیاه بود، پس باید طبق قرار، آن سنگریزه
سفید باشد. آن پیرمرد هم نتوانست به حیله گری خود اعتراف کند و شرطی را
که گذاشته بود به اجبار پذیرفت و دختر نیز تظاهر کرد که از این نتیجه
حیرت کرده است.

نتیجه ای که 100 درصد به نفع آنها بود.

1ـ همیشه یک راه حل برای مشکلات پیچیده وجود دارد.

2ـ این حقیقت دارد که ما همیشه از زاویه خوب به مسایل نگاه نمی کنیم.

3ـ هفته شما می تواند سرشار از افکار و ایده های مثبت و تصمیم های عاقلانه باشد.

#11

  • Guests
آن سوي پنجره


در بيمارستاني ، دو مرد بيمار در يك اتاق بستري بودند . يكي از بيماران
اجازه داشت كه هر روز بعد از ظهر يك ساعت روي تختش بنشيند . تخت
او در كنار تنها پنجره اتاق بود . اما بيمار ديگر مجبور بود هيچ تكاني نخورد
و هميشه پشت به هم اتاقيش روي تخت بخوابد . آنها ساعت ها با يكديگر
صحبت مي كردند؛ از همسر، خانواده، خانه ، سر بازي يا تعطيلاتشان با هم
حرف ميزدند .
هر روز بعد از ظهر، بيماري كه تختش كنار پنجره بود، مي نشست و تمام
چيزهايي كه بيرون از پنجره مي ديد، براي هم اتاقيش توصيف مي كرد. بيمار
ديگر در مدت اين يك ساعت ، با شنيدن حال و هواي دنياي بيرون، روحي
تازه ميگرفت.
مرد كنار پنجره از پاركي كه پنجره رو به آن باز ميشد مي گفت. اين پارك
درياچه زيبايي داشت . مرغابيها و قوها در درياچه شنا مي كردند و كودكان
با قايق هاي تفريحي شان در آب سرگرم بودند . درختان كهن منظره زيبايي به
آنجا بخشيده بودند و تصويري زيبا از شهر در افق دوردست ديده مي شد .
مرد ديگر كه نمي توانست آنها را ببيند چشمانش را مي بست و اين مناظر را
در ذهن خود مجسم مي كرد و احساس زندگي ميكرد.
***
روزها و هفته ها سپري شد . يك روز صبح ، پرستاري كه براي حمام كردن
آنها آب آورد ه بود ، جسم بي جان مرد كنار پنجره را ديد كه در خواب و با
كمال آرامش از دنيا رفته بود . پرستار بسيار ناراحت شد و از مستخدمان
بيمارستان خواست كه آن مرد را از اتاق خارج كنند.
مرد ديگر تقاضا كرد كه او را به تخت كنار پنجره منتقل كنند . پرستار اين
كار را برايش انجام داد و پس از اطمينان از راحتي مرد، اتاق را ترك كرد .
آن مرد به آرامي و با درد بسيار ، خود را به سمت پنجره كشاند تا اولين
نگاهش را به دنياي بيرون از پنجره بياندازد . حالا ديگر او مي توانست
زيباي يهاي بيرون را با چشمان خودش ببيند.
هنگامي كه از پنجره به بيرون نگاه كرد ، در كمال تعجب با يك ديوار بلند
آجري مواجه شد!
×××
مرد پرستار را صدا زد و پرسيد كه چه چيزي هم اتاقيش را وادار مي كرده
چنين مناظر دل انگيزي را براي او توصيف كند؟
پرستار پاسخ داد :شايد او مي خواسته به تو قوت قلب بدهد . چون آن مرد
اصلأ نابينا بود و حتي نميتوانست اين ديوار را هم ببيند.

#12

  • Guests
وصیت من




روزي فرا خواهد رسيد كه جسم من آنجا زير ملحفه سفيد پاكيزه اي كه از چهار طرفش زير تشك تخت بيمارستان رفته است، قرار مي گيرد و آدم هايي كه سخت مشغول زنده ها و مرده ها هستند از كنارم مي گذرند. آن لحظه فرا خواهد رسيد كه دكتر بگويد مغز من از كار افتاده است و به هزار علت دانسته و ندانسته زندگيم به پايان رسيده است.

در چنين روزي، تلاش نكنيد به شكل مصنوعي و با استفاده از دستگاه، زندگيم را به من برگردانيد و اين را بستر مرگ من ندانيد. بگذاريد آن را بستر زندگي بنامم . بگذاريد جسمم به ديگران كمك كند كه به حيات خود ادامه دهند.

چشمهايم را به انساني بدهيد كه هرگز طلوع آفتاب ، چهره يك نوزاد و شكوه عشق را در چشم هاي يك زن نديده است. قلبم را به كسي هديه بدهيد كه ازقلب جز خاطره ي دردهايي پياپي و آزار دهنده چيزي به ياد ندارد. خونم را به نوجواني بدهيد كه او را از تصادف ماشين بيرون كشيده اند وكمكش كنيد تا زنده بماند ونوه هايش را ببيند. كليه هايم را به كسي بدهيد كه زندگيش به ماشيني بستگي دارد كه هر هفته خون او را تصفيه مي كند. استخوان هايم، عضلاتم، تك تك سلول هايم و اعصابم را برداريد و راهي پيدا كنيد كه آنها را به پاهاي يك كودك فلج پيوند بزنيد.

هر گوشه از مغز مرا بكاويد، سلول هايم را اگر لازم شد، برداريد و بگذاريد به رشد خود ادامه دهند تا به كمك آنها پسرك لالي بتواند با صداي دو رگه فرياد بزند ودخترك ناشنوايي زمزمه باران را روي شيشه اتاقش بشنود. آنچه را كه از من باقي مي ماند بسوزانيد و خاكسترم را به دست باد بسپاريد، تا گلها بشكفند. اگر قرار است چيزي از وجود مرا دفن كنيد بگذاريد خطاهايم، ضعفهايم و تعصباتم نسبت به همنوعانم دفن شوند. گناهانم را به شيطان و روحم را به خدا بسپاريد و اگر گاهي دوست داشتيد يادم كنيد. عمل خيري انجام دهيد، يا به كسي كه نيازمند شماست، كلام محبت آميزي بگوييد. اگر آنچه را كه گفتم برايم انجام دهيد، هميشه زنده خواهم ماند.

رابرت. ن . تست

#13

  • Guests
سخاوت

پسر بچه اي وارد بستني فروشي شد و پشت ميزي نشست .
پيشخدمت يك ليوان آب برايش آورد .
پسر بچه پرسيد:« يك بستني ميو ه اي چند است؟»
پيشخدمت پاسخ داد:« ۵۰ سنت ».
پسر بچه دستش را در جيبش برد و شروع به شمردن كرد.
بعد او پرسيد:« يك بستني ساده چند است ؟»
در همين حال ، تعدادي از مشتريان در انتظار ميز خالي بودند و پيشخدمت
با عصبانيت پاسخ داد:« ۳۵ سنت » .
پسر دوباره سكه هايش را شمرد و گفت :« لطفأ يك بستني ساده » .
پيشخدمت بستني را آورد و به دنبال كار خود رفت .
پسرك نيز پس از خوردن بستني پول را به صندوق پرداخت و رفت.
وقتي پيشخدمت بازگشت از آنچه ديد شوكه شد .
آنجا در كنار ظرف خالي بستني، ۲ سكه ۵ سنتي و ۵ سكه ۱ سنتي(15سنت) گذاشته شده بود براي انعام پیشخدمت!!!!

#14

  • Guests

زمانی که هیتلر شکست خورد !!!

تاریخ : 15 آوریل الی 2 ماه می 1945
مکان : برلین، پایتخت آلمان نازی
طرفین درگیر : اتحاد شوروی و آلمان نازی
فرماندهان طرفین :
اتحاد شوروی : گئورگی ژوکف ، کنستانتین روکوسوسکی ، ایوان کونیف
آلمان نازی : گوتارد هاینریسی ، کورت فون تیپلس ، فردینان شوئرنر ، هلموت ریمن ، هلموت ودینگ
قوای طرفین :
اتحاد شوروی : 2.500.000 سرباز ، 6.250 تانک ، 7.500 هواپیما ، 41.600 توپ
آلمان نازی : 766.750 سرباز ، 2.224 تانک ، 9.303 توپ
تلفات طرفین :
اتحاد شوروی : 81.116 کشته و مفقود ، 280.251 نفر زخمی ، 1.997 تانک ، 2.108 توپ ، 917 هواپیما
آلمان نازی : 880 هزار کشته ، 479.298 اسیر ، 22 هزار غیر نظامی

برلین, آماج حملات ارتش سرخ

نبرد برلین با حمله ارتش سرخ شوروی به خط دفاعی برلین آغاز شد . به دلیل تلفات ارتش آلمان در طی 6 سال جنگ مداوم در اروپا ، ارتش آلمان به شکلی جدی با کمبود مردان بالای 18 سال مواجه بود و پسران و دختران عضو جوانان هیتلری به خدمت زیر پرچم فراخوانده شدند . بیشتر قوای مدافع برلین را این جوانان و نوجوانان فاقد آموزش تشکیل می دادند . علاوه بر این عده، یک لژیون از افراد اس اس فرانسوی مهمترین قوای شاخص مدافع برلین به حساب می آمد .

نوجوانان آلمانی برای دفاع از برلین به خدمت زیر پرچم فراخوانده شدند
تعرض ارتش سرخ به سوی برلین پس محاصره آن بوسیله حملات متحد المرکز از همه طرف به عمل می آمد. در این موقع پادگان برلین عبارت بود از 2 سپاه، سپاه سوم زرهی اس.اس. وسپاه سوم مزبور مرکب از 7 لشکر بوده که سه لشکر آن موتوریزه و یکی زرهی بود به همراه شش هنگ مستقل و بیش از 170 گردان مختلف،ازجمله گردانهای فورکشتورم.
دفاع برلین به ژنرال توپخانه (ویدلینگ هلموت) محول شده بود، ولی در مقر فرماندهی، در عمق زمین، شخص هیتلر و گوبلز وزیر تبلیغات آلمان نازی نیز حضور داشتند. از 20 الی 21 آوریل تا لحظه ای که نیروی برلین تسلیم شد، در خیابانها و معابر برلین رزمهای شدیدی در جریان بود. در مدت چندین روز برلین در زیر بمباران نیروی هوایی و توپخانه دورزن روسیه قرار داشت. در حینی که ارتش سرخ به برلین نزدیک می شد، توپخانه شوروی با کالیبرهای کوچکتر، حتی مین اندازها وکاتیوشاها نیز در بمباران شهر شرکت می نمودند. تمام برلین را آتش فرا گرفته بود. ابر غلیظ دود و گرد و خاک آسمان برلین را به رنگ زردی در آورده بود.
آلمانها برای دفاع خیابانها، به سنگر بندی مستحکمی مبادرت و جلوی آن را مین گذاری نموده و طول خیابانها را زیر آتش شدید توپخانه، مین انداز و مسلسل قرار داده بودند. نیروهای شوروی از تاکتیک آلمانها خبردار شده ولذا در طول خیابانها حرکت نکرده و بلکه خانه ها و حیاطها و زیرزمینها را به یکدیگر متصل ساخته و معبر پیشروی خود قرار می دادند. جنگ شدید مدافعان و قوای مهاجم اتحاد شوروی باعث خرابی و توقف مترو و تراموا و از کار افتادن خدمات شهری مانند تلفن ، آب ، برق و شبکه توزیع مواد غذائی گردید .
در همان زمان که رزم روی زمین در جریان بود، پیکارهای شدیدی نیز در زیر زمین به عمل می آمد. شورویها خانه هایی را که آلمانها مبدل به نقاط اتکا نموده بودند، به وسیله آتش توپخانه و یا مواد منفجره خراب می کردند.

توپخانه ارتش سرخ در حال گلوله باران برلین
مبارزه با سازمانهای دفاعی آلمان ها کنار رود (اودر) مخصوصاً در آبادیهای بزرگ در حومه برلین و در خود آن شهر مستلزم مهارت زیادی از طرف توپ چی های شوروی بود. روش اصلی آنها آتش مستقیم بود که برای این منظور توپهای 152 و 202 میلیمتری خود را در 400 -500 متری هدف قرار می دادند و با تیراندازی از توپها به قسمت پایین خانه هایی که شدیداً دفاع می شد، توپچی های روس موفق به تخریب تمام آن خانه ها شده و بدین طریق مدافعین در زیرخرابه های آن مدفون می گردیدند. در رزمهای داخل شهر گروههای هجوم شوروی که نقاط اتکا اصلی را متصرف شدند، نقش مهمی را ایفا می نمودند. گروه مزبور معمولاً مرکب از افراد مسلح به تفنگهای خودکار و واحدهای حفار و تخریب و چند اراده توپ، از جمله توپهای کالیبر بزرگ تا 152 و حتی 203 میلیمتری بودند. غالباً به ترکیبات این گروههای هجوم توپهای خودکششی و ارابه های جنگی نیز اضافه می گردید.
افراد مهندس و حفار شوروی در این پیکارها تلاش فراوان کردند. آنها غالباً برای ایجاد معابر در میدانهایی که عمیقاً و به طور متراکم مین گذاری شده و برای مین گذاری جاده ها، ساختمان و تعمیر پلها و پاک کردن خیابانها از مین و انفجار نقاط اتکاء و خانه هایی که از طرف آلمانها دفاع می شدند، مامور می گردیدند.
در پی حملات ارتش سرخ به برلین مهاجمین از دو طرف عمیقاً به داخل شهر پیشرفت کردند. پیشرفتگی شمالی شوروی را نیروهای ژنرال چویکوف تشکیل می داد که متوجه مرکز شهر یعنی عمارت ریشتاک بودند. از سمت خاور و شمال خاوری ژنرال برازارین به تعرض خود ادامه می دادند، از سمت باختر واحدهای ژنرال پرخورویچ مشغول پیشروی بوده و از طرف جنوب یکانهای جبهه اول اوکراین پیشروی می کردند. روز 28 آوریل نیروهای ژنرال کوزنتسف که از طرف شمال پیش می رفت از رود (اشپره) عبورکرده و به ناحیه مرکزی برلین (شارلوتن بورک) حمله ور گردیدند. در عین حال قسمتی از آن نیرو از کانال (فربین دونگس) گذشته و داخل (مااوپیت) شدند.
روز 30 آوریل واحدهای ژنرال کوزنتسف از سمت شمال به طرف (تریگارتن) که پارک مرکزی شهر بوده و عمارت ریشتاگ در آنجا واقع بود، رخنه کردند و در آن روز سربازان گردان سروان (نه اوسترویف) پرچم سرخ را بر فراز عمارت ریشتاگ برافراشتند. در همان موقع نیروهای ژنرال چویکف تعرض خود را توسعه می دادند. روز 27 آوریل نیروی نامبرده (تمپلهف) را که فرودگاه مرکزی برلین بود، به تصرف در آورده و روز 30 آوریل به حدود جنوبی تیرگارتن رسید. واحدهای ارتش سرخ که از سمت خاور پیشروی می کردند همچنین به تیرگارتن نزدیک شدند. نیروهای جبهه اول اوکراین برزنهای جنوب باختری شهر را از قوای آلمانی پاک کردند.

شلیک کاتیوشاهای روسی در داخل برلین
با فرا رسیدن شب 22 آوریل ارتشهای تحت فرماندهی مارشال کونیف خطوط دفاعی جنوب برلین را در هم شکسته و وارد برلین شد. خطوط دفاعی برلین چنان اسف انگیز بود که مردم برلین می گفتند که روسها برای تسخیر برلین به دو ساعت و ربع وقت احتیاج دارند دو ساعت برای خندیدن به وضعیت دفاعی شهر و یک ربع ساعت برای حمله و تسخیر شهر.
اگر چه ژنرال کونیف اولین فرمانده روسی بود که وارد برلین شده بود ولی پس از آنکه استالین تصرف نهایی شهر را بین مارشال ژوکف و او تقسیم کرد، رایشتاک (مجلس آلمان)که قرار بود پرچم شوروی در آنجا نصب شود در منطقه اشغالی ژنرال ژوکف قرار گرفت و او به عنوان فاتح اصلی برلین معرفی شد.

سربازان روسی پرچم شوروی را بر فراز رایشتاک نصب می کنند
ارتش سرخ شوروی بی اعتنا به مقاومت اندک مدافعان خسته و بی انگیزه آلمانی، برلین را در حالی که به یک شهر مخروبه تبدیل شده بود تصرف کرد.
بدین ترتیب برخورداری نیروهای شوروی از برتری کامل توپخانه، پشتیبانی هوایی نیرومند، نیروی انبوه زرهی و شمار بسیار بیشتر نفرات سبب شد که ارتش آلمان نتواند بیش از این مقاومت کند.


خود کشی هیتلر

مقامات ورماخت، ارتش آلمان، به آدولف هیتلر 56 ساله اطلاع دادند که هیچ راهی برای فرار وجود ندارد. هیتلر که همواره گفته بود هرگز شخصاً تسلیم نمی شود تصمیم گرفت خودکشی کند.
بمباران و گلوله باران توپخانه ای ارتش سرخ، برلین را به تلی از آوار و خاکستر و آتش تبدیل نموده بود. با نزدیک شدن قوای ارتش سرخ به پناهگاه و پس از رسیدن خبر فتح مجلس ملی آلمان موسوم به رایشستاگ، هیتلر و اوا براون در حالی که فقط یک روز از ازدواج رسمی آنان می گذشت، در روز 30 آوریل 1945 پس از کشتن سگ خود موسوم به بلوندی اقدام به خودکشی کردند . هیتلر دستور داده بود که پس از مرگ جسدش را بسوزانند. هیتلر پیش از مرگ، دریاسالار دونیتس فرمانده نیروی دریایی آلمان را به عنوان رئیس دولت و دکتر گوبلز را به صدارت اعظمی گمارد.
پس از مرگ هیتلر، دکتر ژزف گوبلز و همسرش پس از کشتن تمام فرزندانشان با سم سیانور با شلیک گلوله به طور همزمان خودکشی کردند. نیروهای شوروی پس از تصرف پناهگاه، بقایای جسد هیتلر را بیرون آورده و به مسکو منتقل کردند.
دریادار دونیتز ،جانشین هیتلر، با اعزام نمایندگانی به ستاد فرماندهی آیزنهاور رسما در 8 ماه می 1945 ترک مخاصمه را قبول نمود و به نشانه پیروزی و پایان جنگ در اروپا ( درحالی که جنگ در شرق دور همچنان ادامه داشت و ژاپن به مقاومت بی ثمر خود ادامه می داد ) ناقوس کلیساها به صدا در آمد و روز پیروزی اعلام شد .


پس از سقوط

با اعلام پیروزی و پایان جنگ در کشورهای متفقین مانند انگلستان و فرانسه و آمریکا مردم به خیابانها ریختند و به جشن و پایکوبی برای پیروزی در جنگی خانمان سوز که تلفاتی معادل 62 میلون نفر داشت پرداختند، درحالی که در برلین و آلمان حاکمیت سقوط کرده بود، نظام سیاسی واداری و اقتصادی فرو پاشیده بود و فقر ، محرومیت و بیماری و نیز مبهم بودن سرنوشت بسیاری از افراد برای اعضای خانواده شان و نیز سرافکندگی ناشی از یک شکست دیگر برای ایشان به یادگار مانده بود .

با پایان نبرد، برلین به ویرانه ای تبدیل شده بود
به دلیل تلفات بالای نفوس و علی الخصوص مردان، بسیاری از خانواده ها سرپرست خود را از دست دادند و بعضی از خانواده ها و تیره ها کاملا منقرض گردیدند . در جریان بمباران شهرهائی مانند برلین و هامبورگ و درسدن بعضاً تمام اعضای یک خانواده از بین رفتند . پس از پایان جنگ زنان آلمانی حتی برای تامین آب آشامیدنی خود با مشکل مواجه بودند و بیماریهای روانی و عصبی بسیار شایع شد و سرانجام نظام اجتماعی آلمان به گونه ای از هم فرو پاشید که دیدن زنان خود فروش در برلین امری عادی و تقریبا روزمره محسوب می شد.
تاریخ به وسیله فاتحان نوشته می‌شود و گاه هیچ فرصتی به قربانیان برای بیان زوایای دیگر آن داده نمی‌شود. در کتاب زنی در برلین، مارتا هیلرز با قلمی شیوا توضیح می‌دهد که چگونه برلینی‌ها برای بقا مبارزه می‌کردند، از انفجار بمب‌ها فرار می‌کردند و اجساد را از زیر آوار بیرون می‌کشیدند.
تعداد زنانی که بعد از شکست آلمان مورد تجاوز قرار گرفتند، هنوز به درستی مشخص نیست ولی تصور می‌رود تعداد آنها صدها هزار نفر باشد. بسیاری از این قربانیان مانند مارتا به صورت مکرر مورد تجاوز قرار گرفته بودند. بر اساس برآورد کتاب دیگری با عنوان «سقوط برلین در سال ١٩۴۵»، ٧/٣ درصد کودکانی که در برلین در سالهای ١٩۴۵و ١٩۴۶به دنیا آمدند، پدران روسی داشتند.

زنان آلمانی در حال شستشوی لباس با آب سرد در خیابانهای برلین اشغالی

هنگامی که انگلیسی‌ها به برلین رسیدند، افسرها با دیدن دریاچه‌های مملو از زنانی که پس از تجاوز خودکشی کرده بودند، شوکه شدند. سن و سال قربانیان اهمیتی نداشت، دامنه سنی آنها از 12 تا 75 می‌رسید. پرستاران و راهبه‌ها نیز در بین قربانیان بودند. برخی از زنان تا 50 بار مورد تجاوز قرار گرفته بودند.
با پایان گرفتن جنگ، از شهرهای بزرگ آلمان جز ویرانه ای برجای نمانده بود و بدین سان ارتش نازی، جنگ را در ویرانه های برلین باخت و عمر رایش سوم که قرار بود هزارسال دوام بیاورد پس از 12 سال به پایان رسید.

#15

  • Guests
حکمت روزگار !!

اسمش فلمينگ بود .
کشاورز اسکاتلندي فقيري بود. يک روز که براي تهيه معيشت خانواده بيرون رفت،
صداي فرياد کمکي شنيد که از باتلاق نزديک خانه مي آمد.
وسايلشو انداخت و به سمت باتلاق دويد.اونجا ، پسر وحشتزده اي رو ديد که تا کمر تو لجن سياه فرو رفته بود و داد ميزد و کمک مي خواست.
فلمينگ کشاورز ، پسربچه رو از مرگ تدريجي و وحشتناک نجات داد.
روز بعد، يک کالسکه تجملاتي در محوطه کوچک کشاورز ايستاد.نجيب زاده اي با لباسهاي فاخر از کالسکه بيرون آمد و گفت پدر پسري هست که فلمينگ نجاتش داد.

نجيب زاده گفت: ميخواهم ازتوتشکر کنم، شما زندگي پسرم را نجات داديد.
کشاورز اسکاتلندي گفت: براي کاري که انجام دادم چيزي نمي خوام و پيشنهادش رو رد کرد.
در همون لحظه، پسر کشاورز از در کلبه رعيتي بيرون اومد.
نجيب زاده پرسيد: اين پسر شماست؟
کشاورز با غرور جواب داد بله.”
من پيشنهادي دارم.اجازه بدين پسرتون رو با خودم ببرم و تحصيلات خوب يادش بدم.
اگر پسربچه ،مثل پدرش باشه، درآينده مردي ميشه که ميتونين بهش افتخار کنين” و کشاورز قبول کرد.
بعدها، پسر فلمينگ کشاورز، از مدرسه پزشکي سنت ماري لندن فارغ التحصيل شد و در سراسر جهان به الکساندر فلمينگ کاشف پني سيلين معروف شد.
سالها بعد ، پسر مرد نجيب زاده دچار بيماري ذات الريه شد.
چه چيزي نجاتش داد؟ پني سيلين.
اسم پسر نجيب زاده چه بود؟ وينستون چرچيل

#16

  • Guests
مکاتب بشری با تعریف ساده


سوسیالیسم: دو گاو دارید، یکی را نگه می دارید، دیگری را به همسایه خود می دهید.

کمونیسم: دو گاو دارید، دولت هر دو آنها را می گیرد تا شما و همسایه تان را در شیرشان شریک سازد.


فاشیسم: دو گاو دارید، شیر را به دولت می دهید. دولت آنرا به شما می فروشد.

کاپیتالسم: دو گاو دارید، هر دو آنها را می دوشید، شیر ها را بر زمین می ریزید تا قیمت ها همچنان بالا بماند.

نازیسم: دو گاو دارید، دولت به سوی شما تیراندازی می کند و هر دو گاو را می گیرد.

آنارشیسم: دو گاو دارید، گاو ها شما را می کشند و همدیگر را می دوشند.

سادیسم: دو گاو دارید، به هر دوی آن ها تیر اندازی می کنید و خودتان را در میان ظرف شیر ها می اندازید.

آپرتاید: دو گاو دارید، شیر گاو سیاه را به سفید می دهید ولی گاو سفید را نمی دوشید.

دولت مرفه: دو گاو دارید، آنها را می دوشید و بعد شیرشان را به خودشان می دهید تا به نوشند.

بوروکراسی: دو گاو دارید، برای تهیه شناسنامه آنها هفده فرم را در سه نسخه پر می کنید ولی وقت ندارید شیر آنها را بدوشید.

سازمان ملل: دو گاو دارید، فرانسه شما را از دوشیدن آنها وتو می کند. آمریکا و انگلیس گاو ها را از شیر دادن به شما وتو می کنند. نیوزلند رای ممتنع می دهد.

ایده آلیسم: دو گاو دارید، ازدواج می کنید. همسر شما آنها را می دوشد.

رئالیسم:دو گاو دارید، ازدواج می کنید، اما هنوزهم خودتان آنها را می دوشید.

رمانتیسم: دو گاو داریم، عاشق هم می شوند.

متحجریسم: دو گاو دارید، زشت است شیر گاو ماده را بدوشید.

فمینیسم: دو گاو دارید، حق ندارید شیر گاو ماده را بدوشید.

پلورالیسم: دو گاو نر و ماده دارید، از هر کدام شیر بدوشید فرق نمی کند.

لیبرالیسم:دو گاو دارید، آنها را نمی دوشید چون آزادیشان محدود می شود.
دموکراسی: دو گاو دارید، از همسایه ها رای می گیرید که آنها را بدوشید یا نه.
سکولاریسم: دو گاو دارید، پس نیازی به خدا نیست.
کارگزاران: دو گاو داریم، وام میگیریم. یک دستگاه شیر دوشی می خریم.
جناح راست: دو گاو داریم، حیف، کلی گاو داشتیم.
جناح چپ: دو گاو داریم، اوه! چندتا گاو کم داریم.
مشارکت: دو گاو داریم، برای همه ایرانیان.
هیئت مؤتلفه: دو گاو داریم، با یک معامله چهارتاش می کنیم.
نهضت آزادی: دو گاو داریم، هر دوشون از ما مسلمان ترند.
دفتر تحکیم: دو گاو داریم، در نتیجه ما تجمع می کنیم.
شعارگرایان: دو گاو داریم، می گوییم ده تا فیل داریم.
تساهل و تسامح: دو گاو داریم، با خودمان می شود سه نفر.
قرائت های مختلف(هرمنوتیک): دو گاو داریم، یکی شان تخم می گذارد زیرا قرائتش از شیر دادن متفاوت است.
مدعیان روشن فکری: دو گاو داریم، هر دو را می فروشیم به جای آن ها یک گاو نو می خریم.

#17

  • Guests
راز خوشبختي

تاجري پسرش را براي آموختن راز خوشبختي نزد خردمندي فرستاد . پسر
جوان چهل روز تمام در صحرا راه رفت تا اينكه سرانجام به قصري زيبا بر
فراز قله كوهي رسيد. مرد خردمندي كه او در جستجويش بود آنجا زندگي
ميكرد.
به جاي اينكه با يك مرد مقدس روبه رو شود وارد تالاري شد كه جنب و
جوش بسياري در آن به چشم ميخورد، فروشندگان وارد و خارج
مي شدند، مردم در گوشه اي گفتگو مي كردند، اركستر كوچكي موسيقي
لطيفي مي نواخت و روي يك ميز انواع و اقسام خوراكي ها لذيذ چيده شده
بود. خردمند با اين و آن در گفتگو بود و جوان ناچار شد دو ساعت صبر
كند تا نوبتش فرا رسد.
خردمند با دقت به سخنان مرد جوان كه دليل ملاقاتش را توضيح مي داد
گوش كرد اما به او گفت كه فعلأ وقت ندارد كه راز خوشبختي را برايش
فاش كند. پس به او پيشنهاد كرد كه گردشي در قصر بكند و حدود دو
ساعت ديگر به نزد او بازگردد.
مرد خردمند اضافه كرد:« اما از شما خواهشي دارم »
آنگاه يك قاشق كوچك به دست پسر جوان داد و دو قطره روغن در آن ريخت و گفت:
« درتمام مدت گردش اين قشق را در دست داشته باشيد و كاري كنيد كه روغن
آن نريزد»
مرد جوان شروع كرد به بالا و پايين كردن پله ها، در حاليكه چشم از قاشق
بر نميداشت. دو ساعت بعد نزد خردمند بازگشت.
مرد خردمند از او پرسيد : آيا فرش هاي ايراني اتاق نهارخوري را ديديد؟ آيا
باغي كه استاد باغبان ده سال صرف آراستن آن كرده است ديديد؟ آيا اسناد
و مدارك ارزشمند مرا كه روي پوست آهو نگاشته شده ديديد؟
جوان با شرمساري اعتراف كرد كه هيچ چيز نديده، تنها فكر او اين بوده كه
قطرات روغني را كه خردمند به او سپرده بود حفظ كند.
خردمند گفت : خب، پس برگرد و شگفتي هاي دنياي من را بشناس . آدم
نمي تواند به كسي اعتماد كند، مگر اينكه خانه اي را كه در آن سكونت داردبشناسد.
مرد جوان اين بار به گردش در كاخ پرداخت، در حاليكه همچنان قاشق را به
دست داشت، با دقت و توجه كامل آثار هنري را كه زينت بخش ديوارها و
سقفها بود مي نگريست .او با غها را ديد و كوهستا نهاي اطراف را، ظرافت
گل ها و دقتي را كه در نصب آثار هنري در جاي مطلوب به كار رفته بود
تحسين كرد. وقتي به نزد خردمند بازگشت همه چيز را با جزئيات براي او
توصيف كرد.
خردمند پرسيد: پس آن دو قطره روغني را كه به تو سپردم كجاست؟
مرد جوان قاشق را نگاه كرد و متوجه شد كه آنها را ريخته است.
آن وقت مرد خردمند به او گفت:
راز خوشبختي اين است كه : «همه شگفتي هاي جهان را بنگري بدون اينكه
دو قطره روغن داخل قاشق را فراموش كني»

#18

  • Guests
حاضر جوابي


می گویند: "مریلین مونرو " یک وقتی نامه ای به " البرت اینشتین " نوشت که فکرش را بکن که اگر من و تو ازدواج کنیم بچه هایمان به زیبایی من و هوش و نبوغ تو... چه محشری می شوند! آقای "اینشتین"در جواب نوشت: ممنون از این همه لطف و دست و دلبازی خانوم. واقعا هم که چه غوغایی می شود! ولی این یک روی سکه است، فکرش را بکنید که اگر قضیه بر عکس شود چه رسوایی بزرگی بر پا می شود !




روزی در یک میهمانی مرد خیلی چاقی سراغ برنارد شاو که بسیار لاغر بود رفت وگفت:آقای شاو ! وقتی من شما را می بینم فکر می کنم در اروپا قحطی افتاده است برنارد شاو هم سریع جواب میدهد : بله ! من هم هر وقت شما را می بینم فکر می کنم عامل این قحطی شما هستید!




روزي نويسنده جواني از جرج برنارد شاو پرسيد:«شما براي چي مي نويسيد استاد؟» برنارد شاو جواب داد:«برای یک لقمه نان»نویسنده جوان برآشفت که:«متاسفم!برخلاف شما من برای فرهنگ مینویسم!»وبرنارد شاو گفت:«عیبی نداره پسرم هر کدام از ما برای چیزی مینویسیم که نداریم!»




یه روز چرچیل در مجلس عوام سخنرانی داشت.یه تاکسی می گیره،وقتی به محل می رسن،به راننده میگه اینجا منتظر باش تا من برگردم.راننده میگه نمیشه ،چون میخوام برم خونه و سخنرانی چرچیل را گوش کنم.چرچیل از این حرف خوشش میاد وبه راننده ۱۰ دلارمیده .راننده میگه: گور بابای چرچیل ،هر وقت خواستی برگرد!



نانسى آستور - (اولین زنى که در تاریخ انگلستان به مجلس عوام بریتانیاى کبیر راه یافته و این موفقیت را در پى سختکوشى و جسارتهایش بدست آورده بود) - روزى از فرط عصبانیت به وینستون چرچیل (نخست وزیر پرآوازه وقت انگلستان ) رو کرد و گفت: من اگر همسر شما بودم توى قهوه‌تان زهر مى‌ریختم.
چرچیل (با خونسردى تمام و نگاهى تحقیر آمیز): من هم اگـر شوهر شما بودم مى‌خوردمش



میگن یه روز چرچیل داشته از یه کوچه باریکی که فقط امکان عبور یه نفر رو داشته…

رد می شده…

که از روبرو یکی از رقبای سیاسی زخم خورده اش می رسه…

بعد از اینکه کمی تو چشم هم نگاه می کنن…

رقیبه می گه من هیچوقت خودم رو کج نمی کنم تا یه آدم احمق از کنار من عبور کنه…

چرچیل در حالیکه خودش رو کج می کرده…

می گه ولی من این کار رو می کنم




مجلس عیش‌ حکومتى، وقتى چرچیل حسابى مست کرده بود؛ یکى ار حضار، که خبرنگار هم بود، از روى حس کنجکاوى حرفه ایش (فضولى براى سوژه تراشى) پیش او رفت که حالا دیگه حسابى پاتیل پاتیل شده بود، و در حالى که چرچیل سرش رو پایین انداخته بود و در عالم مستى چیزهاى نامفهومى زیر لب زمزمه مى‌کرد و مى‌خندید؛ گفت: آقاى چرچیل! (چرچیل سرش را بلند نکرد). بلندتر تکرار کرد: آقـاى چرچیل (خبرى از توجه چرچیل نبود)
در شرایطى که صداش توجه دور و برى‌ها رو جلب کرده بود، براى اینکه بیشتر ضایع نشه بلافاصله سرش رو بالا گرفت و ادامه داد..) شما مست هستید، شما خیلى مست هستید، شما بى اندازه مست هستید، شما به طور وحشتناکى مست هستید..!
چرچیل سرش رو بلند کرد در حالیکه چشمهاش سرخ رنگ شده بودن و کشـــدار حرف مى‌زد) به چشمهاى خبرنگار خیره شد و گفت:
خانم ….

شما زشت هستید، شما خیلى زشت هستید، شما بى اندازه زشت هستید، شما به طور وحشتناکى زشت هستید..!

مستى من تا فردا صبح مى‌پره، مى‌خوام ببینم تو چه غلطى مى‌کنى

#19

  • Guests
سلام و درود


پروفسور مقابل کلاس فلسفه خود ایستاد و چند شیء رو روی میز گذاشت. وقتی کلاس شروع شد، بدون هیچ کلمه ای، یک شیشه بسیار بزرگ سس مایونز رو برداشت و شروع به پر کردن آن با چند توپ گلف کرد.بعد از شاگردان خود پرسید که آیا این ظرف پر است؟ و همه موافقت کردند. سپس پروفسور ظرفی از سنگریزه برداشت و آنها رو به داخل شیشه ریخت و شیشه رو به آرامی تکان داد. سنگریزه ها در بین مناطق باز بین توپهای گلف قرار گرفتند؛ و سپس دوباره از دانشجویان پرسید که آیا ظرف پر است؟ و باز همگی موافقت کردند. بعد دوباره پروفسور ظرفی از ماسه را برداشت و داخل شیشه ریخت؛ و خوب البته، ماسه ها همه جاهای خالی رو پر کردند. او یکبار دیگر پرسید که آیا ظرف پر است و دانشجویان یکصدا گفتند: 'بله'. بعد پروفسور دو فنجان پر از قهوه از زیر میز برداشت و روی همه محتویات داخل شیشه خالی کرد. 'در حقیقت دارم جاهای خالی بین ماسه ها رو پر می کنم!' همه دانشجویان خندیدند. در حالی که صدای خنده فرو می نشست، پروفسور گفت: ' حالا من می خوام که متوجه این مطلب بشین که :

این شیشه نمایی از زندگی شماست، توپهای گلف مهمترین چیزها در زندگی شما هستند: خدا، خانواده تان، فرزندانتان، سلامتیتان، دوستانتان و مهمترین علایقتان- چیزهایی که اگر همه چیزهای دیگر از بین بروند ولی اینها بمانند، باز زندگیتان پای برجا خواهد بود. سنگریزه ها سایر چیزهای قابل اهمیت هستند مثل کارتان، خانه تان و ماشنتان. ماسه ها هم سایر چیزها هستند- مسایل خیلی ساده.'

پروفسور ادامه داد: 'اگر اول ماسه ها رو در ظرف قرار بدید، دیگر جایی برای سنگریزه ها و توپهای گلف باقی نمی مونه، درست عین زندگیتان. اگر شما همه زمان و انرژیتان رو روی چیزهای ساده و پیش پاافتاده صرف کنین، دیگر جایی و زمانی برای مسایلی که برایتان اهمیت داره باقی نمی مونه. به چیزهایی که برای شاد بودنتان اهمیت داره توجه زیادی کنین، با فرزندانتان بازی کنین، زمانی رو برای چک آپ پزشکی بذارین. با دوستان و اطرافیانتان به بیرون بروید و با اونها خوش بگذرونین. همیشه زمان برای تمیز کردن خانه و تعمیر خرابیها هست. همیشه در دسترس باشین. اول مواظب توپهای گلف باشین، چیزهایی که واقعاً برایتان اهمیت دارند، موارد دارای اهمیت رو مشخص کنین. بقیه چیزها همون ماسه ها هستند.'

یکی از دانشجویان دستش را بلند کرد و پرسید: 'پس دو فنجان قهوه چه معنی داشتند؟' پروفسور لبخند زد و گفت: ' خوشحالم که
پرسیدی. این فقط برای این بود که به شما نشون بدم که مهم نیست که زندگیتان چقدر شلوغ و پر مشغله ست، همیشه در اون جایی برای دو فنجان قهوه ، برای صرف با یک دوست هست

#20

  • Guests
زیباترین جملات کوروش کبیر
*. دستانی که کمک می کنند پاکتر از دستهایی هستند که رو به آسمان دعا می کنند.
*. خداوندا دستهایم خالی است ودلم غرق در آرزوها -یا به قدرت بیکرانت دستانم را توانا گردان یادلم را ازآرزوهای دست نیافتنی خالی کن.
*. اگر میخواهید دشمنان خودرا تنبیه کنید به دوستان خود محبت کنید.
*. آنچه جذاب است سهولت نيست، دشواري هم نيست، بلکه دشواري رسيدن به سهولت است.
*. وقتي توبيخ را با تمجيد پايان مي دهيد، افراد درباره رفتار و عملکرد خود فکر مي کنند، نه رفتار و عملکرد شما.
*. سخت کوشي هرگز کسي را نکشته است، نگراني ازآن است که انسان را از بين مي برد.
*. اگر همان کاري را انجام دهيدکه هميشه انجام مي داديد، همان نتيجه اي را مي گيريد که هميشه مي گرفتيد.
*. افراد موفق کارهاي متفاوت انجام نمي دهند، بلکه کارها را بگونه اي متفاوت انجام مي دهند.
*. پيش از آنکه پاسخي بدهي با يک نفر مشورت کن ولي پيش از آنکه تصميم بگيري با چند نفر.
*. کار بزرگ وجودندارد، به شرطي که آن را به کارهاي کوچکتر تقسيم کنيم .
*. کارتان را آغاز کنيد، توانايي انجامش بدنبال مي آيد .
*. انسان همان مي شود که اغلب به آن فکر مي کند .
*. همواره بياد داشته باشيد آخرين کليدباقيمانده، شايد بازگشاينده قفل در باشد.
*. تنها راهي که به شکست مي انجامد، تلاش نکردن است.
*. دشوارترين قدم، همان قدم اول است .
*. عمر شما از زماني شروع مي شود که اختيار سرنوشت خويش را در دست مي گيريد.
*. آفتاب به گياهي حرارت مي دهد که سر از خاک بيرون آورده باشد.
*. وقتي زندگي چيز زيادي به شما نمي دهد، بخاطر اين است که شما چيز زيادي از آن نخواسته ايد.




0 کاربر در حال خواندن این موضوع است

0 کاربر، 0 مهمان و 0 عضو مخفی