پرش به

مهمان گرامی خوش آمدید ...

منوی انجمن

به انجمن بازی آنلاین هفت تیر خوش آمدید
ورود به انجمن ساخت اکانت

متن و دل نوشته های زیبا


  • لطفا وارد حساب کاربری خود شوید تا بتوانید پاسخ دهید
بدون پاسخ

#1

  • Guests
* فهرست موضوعات:

۱- شکایت از چشمانم…

۲- عشق من عاشقتم

۳- لحظه جدایی گل

۴- هنوز هم عاشقم…

برای مشاهده متن کامل دل نوشته ها، لطفا به ادامه مطلب مراجعه فرمایید…

۱- شکایت از چشمانم…

چشمانم چه گناهی کرده اند که باید این همه اشک بریزند …
دستهایم چه گناهی کرده اند که باید این همه از سردی نا توان باشند…
پاهایم چرا باید این همه خسته و نا توان باشند…
چهره ام چرا باید این همه پریشان و غم زده باشد…
قلبم چرا باید شکسته و پر از شور و التهاب باشد…
دلم چه گناهی کرده است که باید در قفس دلی دیگر اسیر باشد…
احساسات پاک من چه گناهی کرده اند که باید اینک دروغین و پر از ریا باشند…
زندگی ام چرا باید این همه پر از اضطراب و ترس و نا امیدی باشد….
من چرا باید در این راه سخت و دشوار و پر از مانع قرار بگیرم و راهی برای بازگشت نداشته باشم…
گناه من چه بوده است ای خدا؟… چرا باید تاوان این همه سختی و غم و غصه را بدهم؟…
آری گناه من عاشق شدن است …
چشمانم نگاه به چشمی دیگر انداختند و عاشق شدند و دائم برای عشق اشک ریختند ، دستهایم دست عشق را گرفتند و عاشق شدند و از شور و التهاب سرد شدند ، پاهایم به سوی دیار عشق در حرکت بودند و عاشق شدند و به خاطر این راه دشوار عاشقی خسته و نا توان شدند ، چهره ام رنگ عشق را دید و عاشق شد و پریشان از عشق سفر کرده و غم زده از عشق پر درد !
قلبم شکسته شد به خاطر عشق ، چون عشق پریشان بود ، دلم در قفس عاشقی اسیر شد چون عاشق شد …
احساست من بی هوده برای عشق خوانده و نوشته و ابراز شد و دروغین از آب در آمد … زندگی ام نابود شد ، زندگی ام پر از درد شد ، چون زندگی ام رنگ عشق را دید و عاشق تر شد …
آری ، تمام این دردها ، غم ها و غصه ها به خاطر گناهی بود که در یک نگاه و در یک لحظه چشمانم مرتکب شدند …
پشیمانم از اینکه دستهایم را به سوی خداوند بردم و از او خواستم که عشقی مقدس را به من هدیه کند…
پشیمانم از اینکه چشمانم در چشمان عشق طلسم شده اند …
پشیمانم از اینکه دلم را به دلی هدیه دادم که دلم در آن دل اسیر شد …
پشیمانم از اینکه دستهای گرم و پر توانم را در دستان عشق گذاشتم و دستهایم سرد و ناتوان شد…
پشیمانم از اینکه تمام زندگی و امیدم را در صندوقچه قلب عشقم گذاشتم و کلیدش را به دست روزگار سپردم …
خدایا این گناه مرا ببخش ، مرا از این عذاب عاشقی نجات بده ، و مرا به همان دوران تنهایی بازگردان …
میخواهم همان مرد تنها وغریبه باشم ، میخواهم همان مردی باشم که برای خود رویاها و آرزوهایی داشت ، میخواهم همان مرد تنها و بی کس باشم…
می خواهم همان قلبی داشته باشم که پاک و بی ریا و ساده باشد …
خدایا مقصر تویی من از تو و چشمانم شاکی هستم ! ، اینک که مرا در این زندان عاشقی اسیر کرده ای ،و راهی برای بازگشت به گذشته برایم نگذاشته ای ، و مرا عاشق کردی و در قلب معشوقم طلسم کرده ای لااقل بیا و با ما باش ، بیا و این زندگی را برایم عذاب نکن ، بیا و مرا به عشقم برسان و ما را به سوی دنیای خوشبختی ها روانه کن ، بیا و ما را مثل دو کبوتر عاشق در این آسمان آبی ات رها کن … خدایا تو که مهربانی تو که بخشنده ای پس مهربانی و بخشندگی ات را به ما نشان بده ، خدایا تو مرا در این سیلاب عشق رها کرده ای پس بیا و به من کمک کن که در این سیلاب عشق فرو نروم . به پاهایم قدرت بده تا از این سیلاب به راحتی عبور کند ، به دستهایم قدرت بده تا محکم و با قدرت دستان عشق را بگیرم تا آن را به سلامت و موفقیت از این سیلاب عبور دهم و او را به خودم برسانم…
خدایا به من اراده بده که عشق را رها نکنم و با توکل به تو به هر آنچه که میخواهم برسم…
خدایا اینک که تو مرا در این سیلاب عاشقی رها کرده ای به قلبم نیروی عشق و دوست داشتن عطا کن تا با احساس پاک و بی ریا و عاشقانه بتوانم با عشق زندگی کنم و او را از تمام وجودم دوست داشته باشم …
خدایا تو را به آن عظمت و بزرگی ات قسم میدهم که به ما کمک کنی ، تو که ما را در این سیلاب عاشقی رها کرده ای لااقل هوای ما را داشته باشی…
خدایا اگر نمیخوای کمک کنی ، اگر میخواهی ما را به حال خود رها کنی ، مرا از این سیلاب و این زندان عاشقی نجات بده تا بیشتر از این عذاب این زندان پوچ نشوم … مرا از عشق جدا کن و مرا همان مرد غریبه و تنها و بی ریا کن …!!!!
خدایا مقصر تویی و چشمانم ، اینک که خودت مرا در این دنیای عاشقی رها کرده ای پس تا آخر راه با من باش!
خدایا من از تو شکایت دارم که این چشمان را به من دادی! ، اینک که نمیتوانم از تو که اختیار تمام دنیا در دستانت میباشد ، به تو که ما را آفریده ای ، به تو که تنها امید مایی ، به تو که کبیر و مهربانی به کسی شکایت کنم ،پس تنها راه این است که در خاکت سجده کنم ، و التماس کنم تو را که به ما کمک کنی ، من شاکی ام از این دنیای عاشقی واز چشمانم ، شکایتم را به چه کسی بگویم ؟ پس مجبورم که در مقابل تو که قاضی دنیایی از چشمانم شکایت کنم !!!
خدایا ، یا به من کمک کن تا به تنها آرزویم که رسیدن به عشقم میباشد برسم و یا اینکه چشمانم را برای همیشه از من بگیر تا عاشق کسی دیگر نشود!
من اعتراف می کنم که چشمانم گناهکارند !
آهای چشمهای گریان من تو نیز اعتراف کن که گناهکاری!



2- عشق من عاشقتم

اگر نفسی در سینه است ، تو خودت میدانی برای تو نفس میکشم
برای تویی که تمام وجودم هستی ، تویی که به خاطرت گذشتم از همه چیز ، بی تو جای من در اینجا نیست
تمام قلبم خلاصه میشود در عشق تو ، تمام نگاهم فدا میشود در عمق چشمان تو ، بی وفا نشده ام که روزی دل بکنم از دنیای عاشقانه تو
دنیایی که درونش آرامم ، تا تو باشی من نیز تنها با تو میمانم ، تا با هم برسیم به آرزوهایمان، تا نشود حسرت رویاهایمان
اگر نفسی در سینه است ، تو هستی که بودنت برایم زندگی دوباره است
در این لحظه و همه لحظه ها ، در اینجا و همه جا تو هستی در خاطرم ، تا چشم بر روی هم گذاشتم فهمیدم که بدجور عاشقم! چون در همان لحظه که چشمانم را بسته بودم باز هم تو را دیدم که میدرخشی برایم…
میشود از نگاهت احساس کرد که تو چقدر با وفایی ، قدر دلم را میدانی ، هیچگاه تنهایم نمیگذاری،از این احساس بود که احساست کردم ، تو را دیدم و درکت کردم ، تا اینکه دلم عاشقت شد ، دلم به لرزه افتاد و دنیا ، شاهد این عشق بی پایان شد….
من همه احساستم برای تو است ، ای با احساس من ، همه وجودم مال تو است ، برای تو که تمام وجودم هستی ….
بیا تا همچنان برویم ، این راه مال من و تو است ، بیا تا با هم بدویم تا برسیم به جایی که تنها من و تو باشیم ، جایی که سکوت باشد و تنها صدای نفسهایمان …
لحظه ای حس کن این رویای عاشقانه مان…



3- لحظه جدایی گل

ما باید از هم جدا شویم. باز هم صحبت از جدایی!
این بار این جدایی رنگ دیگری است ، حس دیگری است . این بار این جدایی ، جدایی گل است از شاخه خشک.
شاخه خشک به آن گل امید بسته بود ، به خاطر عطر وبوی آن گل ؛اما اینک که این گل باید از شاخه جدا شود ، شاخه خشک ، خشکتر میشود.
لحظه جدایی همیشه دلگیر است ، اما جدایی ما دلگیرتر و غمگین تر.
ما وابسته ایم به هم این وابستگی مقدس بین ما باعث شده به هم دلبسته شویم.
دلت مهربان است ، دلت درد دل مرا گوش می دهد و با دوای محبتش آن را آرام میکند.
ای گلم مرا تنها نگذار! این شاخه خشک زندگی که دیگر امید به زندگی ندارد را تنها نگذار.
اما حرف من بی هوده است چون این گل باید از من جدا شود.((این گل باید از شاخه اش جدا شود.)) هیچ گلی بر روی شاخه اش نمی ماند یا پرپر می شود یا جدا می شود.
تو گلی هستی که هیچگاه پرپر نمی شوی و همیشه گلی با همان زیبایت ، و با همان عطرو بوی عاشقی ات . تو گلی جدا شدنی هستی .
گل نرگسی که با غبانی خواهد آمد و تو را از شاخه خواهد چید!
کاش آن باغبان من بودم ، کاش صاحب آن گل من بودم!
کاش این گل با شاخه اش در خانه عطر و بوی عاشقی می دادند.
اما این گل از شاخه جدا خواهد شد و شاخه از تنهایی و دلتنگی خواهد مرد و گل در گلدانی دیگر گل می دهد و به زندگی اش ادامه می دهد و عطر و بوی عاشقی را به خانه دیگری خواهد برد. این هم سرگذشت گل و شاخه خشک !
گل نرگس همیشه گل خواهد ماند . و شاخه از خشکی خواهد مرد.
تو هم مثل گل مریم باغبانی خواهد آمد و از شاخه جدایت خواهد کرد.
افسوس که این دنیا با من خوب نیست و با ساز من نمی رقصد!



4- هنوز هم عاشقم…

هنوز هم عاشقم ، با اینکه عشق برایم مثل یک کابوس است.
هنوز هم عاشقم ، با اینکه عشق برایم یک شکنجه است.
عاشق می مانم چون عهد بسته ام با او که با من هم قسم شده است بمانم.
و چون ،او که با من هم قسم شده است را خیلی دوست میدارم.
با اینکه عشق یک بازی است ، اما من این بازی را دوست دارم ، چون هم بازی ام
تا آخر با من می ماند و مرا دوست میدارد.
با اینکه عشق زودگذر است اما من این گذر لحظه ها را دوست میدارم چونکه میدانم.
زندگی و عمر زودتر از لحظه های عاشقی به پایان میرسد.
صادق باش ای عاشق جاودانه ام ، لایق باش ، لایق این دل عاشق و پر از درد من باش.
میدانم که تو لایقی و میدانم که صداقت دل تو آنقدرها است .
که دل پر از دروغ مرا شرمنده آن پاکی خودش کند.
بمان با من گرچه این قلب من ارزش آن قلب آسمانی تو را ندارد.
بمان ، چون من تو را دوست میدارم ، بیشتر از آنچه که تصور میکنی
و بیشتر از آنچه که در قصه ها میخوانی.
ای عزیز این دل خسته و سوخته من ، تو بیشتر از هر عزیزی در این دل برای
من عزیزتری و بیشتر از هر کسی برای این دل مقدس تر و دوست داشتنی تری.
ای عشق من ساده نباش ، به حرفهای آنانکه عشق برایشان پوچ است بی توجه باش
و تو خودت با قلب من سازگار باش.
هنوز هم عاشقم ، عاشق می مانم و خواهم ماند.
میگویند عشق بی معناست ، و عشقی در این زمانه وجود ندارد.
ولی من هنوز هم عاشقم.
بگذار بگویند دیوانه ام ، وقتی یک قلب پاک و مهربان را دوست میدارم و آن
قلب نیز مرا دوست میدارد آنگاه وقتی همه با حسرت به من و او نگاه می اندازند
دیوانه میشوند، حالا دیوانه کیست؟ دیوانه آن کسی است که از نگاه
با حسرت ، به یک عشق آتشین مجنون شده است.
آری من هنوز هم عاشقم…




0 کاربر در حال خواندن این موضوع است

0 کاربر، 0 مهمان و 0 عضو مخفی