پرش به

مهمان گرامی خوش آمدید ...

منوی انجمن

به انجمن بازی آنلاین هفت تیر خوش آمدید
ورود به انجمن ساخت اکانت

شعر عاشقانه


  • لطفا وارد حساب کاربری خود شوید تا بتوانید پاسخ دهید
1 پاسخ برای این موضوع

#1

  • Guests

تصویر


تو چه گفتی سهراب؟
قایقی خواهم ساخت
باکدام عمر دراز؟
نوح اگر کشتی ساخت عمر خود را گذراند
با تبر روز و شبش بر درختان افتاد
سالیان طول کشید
عاقبت اما ساخت …
پس بگو ای سهراب شعر نو خواهم ساخت
بی خیال قایق …
یا که میگفتی تا شقایق هست زندگی باید کرد …
این سخن یعنی چه ؟
با شقایق باشی… زندگی خواهی کرد ؟
ورنه این شعر و سخن یک خیال پوچ است …
پس اگر میگفتی تا شقایق هست حسرتی باید خورد جمله زیباتر میشد
تو ببخشم سهراب که اگر در شعرت نکته ای آوردم انتقادی کردم …
بخدا دلگیرم از تمام دنیا …
از خیال و رویا …
بخدا دلگیرم …


.
.
.

.
.
.

.
.
.



.
.
.

.
.
.

.
.
.



میخواهی بروی؟
خب برو …
انتظار مرا وحشتی نیست …
شبهای بیقراری را هیچوقت پایانی نخواهد بود…
برو …
برای چه ایستاده ای؟
به جان سپردن کدامین احساس لبخند میزنی ؟
برو …
تردید نکن …
نفسهای آخر است …
نترس برو …
احساسم اگر نمیرد، بی شک مابقی روزهای بودنش را بر روی یک صندلی
چرخدار بی تفاوت خواهد نشست …
برو …
یک احساس فلج تهدیدی برای رفتنت نخواهد بود …
پس راحت برو …
مسافری در راه انتظارت را میکشد …
طفلک چه میداند که روحش سلاخی خواهد شد …
برو …
فقط برو …



#2

  • Guests

مناظره خسرو و فرهاد کوه کن
(بی نظیره)
-------+ زیرنویس-------
مصرع های سمت راست سوال خسرو و سمت چپی ها جواب از زبان فرهاده
خیلی روون معنی کردم
.
.
.
.
.
نخستین بار گفتش کز کجایی؟ بگفت از دارمُلک آشنایی
(خسرو از فرهاد پرسید که از کجا اومدی؟ فرهاد گفت از پایتخت کشور عشق)
.
بگفت آنجا به صنعت در چه کوشند؟ بگفت اَندُه خرند و جان فروشند
(خسرو پرسید مردم اونجا شغلشون چیه؟ گفت اندوه میخرن و جان فروشی میکنن! ینی کلا عاشقن دیگه)
.

بگفتا جان فروشی در ادب نیست بگفت از عشق بازان این عجب نیست
(گفت که جان فروشی توی فرهنگ ما نیست، فرهاد گفت از عاشقان این کار بعید و عجیب نیست، هرکاری میکنن!)
.
بگفت از دل شدی عاشق بدین سان؟ بگفت از دل تو می‌گویی، من از جان
(گفت تو از دل عاشق شیرین شدی؟ فرهاد کفت تو فک کن از دل ولی من از جان عاشق شیرینم! عشقم از مال تو خفن تره و بهش بیل/اخ نشون داد!)
.
بگفتا عشق شیرین بر تو چون است؟ بگفت از جان شیرینم فزون است
( گفت که عشق شیرین واسه تو چجوریه؟ چقد ارزش داره؟ ج داد که از جانِ عزیز خودمم هم عزیز تره!) (روایت داریم خسرو سرشو کوبید تو دیوار!)
.

بگفتا هر شبش بینی چو مهتاب؟ بگفت آری، چو خواب آید، کجا خواب؟!
(پرسید هر شب خواب شیرینو میبینی؟ ج داد آره ولی اگه خوابم ببره، لامصب خوابم نمبره آخه!)
.
بگفتا دل ز مهرش کی کنی پاک؟ بگفت آن گه که باشم خفته در خاک
پرسید کی از عشق شیرین دل میکنی لامصب؟! فرهاد ج داد هروفت که مُردم بیخیال شیرین میشم!)
.

بگفتا گر خرامی‌ در سرایش بگفت اندازم این سر زیر پایش
(پرسید اگه بری تو خونه ش چیکار میکنی؟ ج داد میرم این سر میندازم زیر پاش، فداش میکنم!)
.
بگفتا گر کند چشم تو را ریش؟ بگفت این شم دیگر دارمش پیش
(خسرو پرسید اگه این شیرین بزنه چشو چالتو زخمی کنه چیکار میکنی؟ ج داد اون یکی چشمم میارم که زخمی کنه)
.
بگفتا گر کسیش آرد فرا چنگ؟ بگفت آهن خورد ور خود بود سنگ
(گفت که اگه کسی شیرینو به چنگ بیاره، صاحب شه، چیکار میکنی؟! گفت اگه سنگم باشه میزنم میترکونمش!)
.
بگفتا گر نیابی سوی او راه؟ بگفت از دور شاید دید در ماه
(گفت اگه صاحبش نشی چیکار میکنی؟ گفت از دور هم میشه دیدش، مثل ماه که نمیشه بدستش اورد ولی میشه دیدش!)
.

بگفتا دوری از مه نیست در خور بگفت آشفته از مه دور بهتر
(پرسید دوری از معشوق خوب نیست، گفت عاشق دیوانه از معشوق دور باشه بهتره! (قدما اعتقاد داشتند که دیوانه اگر ماه را ببیند دیوانه تر میشود))
.

بگفتا گر بخواهد هر چه داری؟ بگفت این از خدا خواهم به زاری
(گفت هرچی که شیرین ازت بخاد داری؟ ج داد از خدا میخام هرچی که شیرین میخاد بهم بده!)
.

بگفتا گر به سر یا بیش خشنود؟ بگفت از گردن این وام افکنم زود
(گفت اگه شیرین با دیدن سر از تن جدا تو خوشال شه چیکار میکنی؟ ج داد این که چیزی نیست! سرمو میزنم و تقدیم میکنم!)
.
بگفتا دوستیش از طبع بگذار بگفت از دوستان ناید چنین کار
(گفت آقا جون مادرت بیخیال شیرین شو! فرهاد گفت زکی! عاشقا هیچوخت این کارو نمیکنن!)
.
بگفت آسوده شو، کاین کار خام است بگفت آسودگی بر من حرام است
(گفت که بیخیال شو، به شیرین نمیرسی، اروم باش حاجی! فرهاد گفت من عاشق و بیقرارم،ن متونم اروم باشم !)
.
بگفتا رو صبوری کن در این درد بگفت از جان صبوری چون توان کرد
(گفت برو با این عشقت بسوز و بساز، ج داد بدون جون (ینی شیرین جونه منه) مگه میشه صبر و توان کرد؟! میشه داریم اصا همیچین چیزی؟!)
.
بگفت از صبر کردن کس خجل نیست بگفت این، دل تواند کرد، دل نیست
(گفت که از صبر کردم کسی خجالت نمیکشه که! ج داد دل میتونه صبر و تحمل کنه ولی من که دلمو از دس دارم، شیرین دلمو برد!)
.
بگفت از عشق سخت کارت زار است بگفت از عاشقی خوش تر چه کار است؟
(گفت که عاشقی بد دردیه (فرهاد گرفتارش شده!)، فرهاد ج داد این درد و عاشقی چی بهتر!؟!)
.

بگفتا جان مده بس دل که با اوست بگفتا دشمن اند این هردو بی دوست
* (گفت تو که دلت با اونه، دیگه جونتو فدا نکن، گفت اره، ولی دل و جون بدون معشوق کشکن!) البته مطمئن نیسما
.
بگفت از دل جدا کن عشق شیرین بگفتا چون زیم بی جان شیرین
(خسرو گفت عشق شیرینو رها کن! فرهاد ج داد بدون عشق اون میمیرم!)
.
بگفت او آن من شد زو مکن یاد بگفت این،کی کند بیچاره فرهاد
(خسرو گفت شیرین ماله منه! فراموشش کن! ج داد من هیچوقت فراموشش نمیکنم!)
.
بگفت از من کنم در وی نگاهی؟ بگفت آفاق را سوزم به آهی
(گفت اگه من به شیرین نگاه کنم چیکار میکنی؟! فرهاد ج داد میزنم دهنتو سرویس میکنم مرتیکه چش چرون! مگه خودت ناموس نداری!؟)
.
چو عاجز گشت خسرو در جوابش نیامد بیش پرسیدن صوابش
(وقتی دیگه خسرو دید هرچی میگه فرهادم جوابشو میده دیگه سوال پرسیدنو جایز ندوونس!)
.

به یاران گفت کز خاکی و آبی ندیدم کس بدین حاضر جوابی
(به بروبچ دربار گفت که تو خاک و آب من کسی به این حاضر جوابی ندیدم!)






0 کاربر در حال خواندن این موضوع است

0 کاربر، 0 مهمان و 0 عضو مخفی