پرش به

مهمان گرامی خوش آمدید ...

منوی انجمن

به انجمن بازی آنلاین هفت تیر خوش آمدید
ورود به انجمن ساخت اکانت

راه رفتن سگ روي آب


  • لطفا وارد حساب کاربری خود شوید تا بتوانید پاسخ دهید
بدون پاسخ

#1

  • Guests
شكارچي پرنده سگ جديدي خريده بود، سگي كه ويژگي منحصر به فردي داشت. اين سگ ميتوانست روي آب راه برود. شكارچي وقتي اين را ديد نمي توانست باور كند و خيلي مشتاق بود كه اين را به دوستانش بگويد. براي همين يكي از دوستانش را به شكار مرغابي در بركه اي آن اطراف دعوت كرد.
او و دوستش شكار را شروع كردند و چند مرغابي شكار كردند. بعد به سگش دستور داد كه مرغابي هاي شكار شده را جمع كند. در تمام مدت چند ساعت شكار، سگ روي آب مي دويد و مرغابي ها را جمع مي كرد. صاحب سگ انتظار داشت دوستش درباره اين سگ شگفت انگيز نظري بدهد يا اظهار تعجب كند، اما دوستش چيزي نگفت.
در راه برگشت، او از دوستش پرسيد آيا متوجه چيز عجيبي در مورد سگش شده است؟
دوستش پاسخ داد: «آره، در واقع، متوجه چيز غيرمعمولي شدم. سگ تو نمي تواند شنا كند.»
شرح حكايت
بعضي از افراد هميشه به ابعاد و نكات منفي توجه دارند. روي وجوه منفي تيم هاي كاري متمركز نشويد. با توجه به جنبه هاي مثبت و نقاط قوت، در كاركنان و تيم هاي كاري ايجاد انگيزه كنيد.
 
از بيل گيتس پرسيدند: از تو ثروتمند تر هم هست؟
گفت: بله فقط يك نفر.
- چه كسي؟
- سالها پيش زماني كه از اداره اخراج شدم و به تازگي انديشه هاي خود و در حقيقت به طراحي مايكروسافت مي انديشيدم، روزي در فرودگاهي در نيويورك بودم كه قبل از پرواز چشمم به نشريه ها و روزنامه ها افتاد. از تيتر يك روزنامه خيلي خوشم اومد، دست كردم توي جيبم كه روزنامه رو بخرم ديدم كه پول خرد ندارم. خواستم منصرف بشم كه ديدم يك پسر بچه سياه پوست روزنامه فروش وقتي اين نگاه پر توجه مرا ديد گفت اين روزنامه مال خودت؛ بخشيدمش؛ بردار براي خودت.
گفتم: آخه من پول خرد ندارم!
گفت: براي خودت! بخشيدمش
سه ماه بعد بر حسب تصادف توي همان فرودگاه و همان سالن پرواز داشتم. دوباره چشمم به يك مجله خورد دست كردم تو جيبم باز ديدم پول خورد ندارم باز همان بچه بهم گفت اين مجله رو بردار براي خودت.
گفتم: پسرجون چند وقت پيش من اومدم يه روزنامه بهم بخشيدي تو هر كسي مياد اينجا دچار اين مسئله مي شه، بهش مي بخشي؟!
پسره گفت: آره من دلم مي خواد ببخشم؛ از سود خودم مي بخشم.
به قدري اين جمله پسر و اين نگاه پسر تو ذهن من موند كه با خودم فكر كردم خدايا اين بر مبناي چه احساسي اين را مي گويد.
بعد از 19 سال زماني كه به اوج قدرت رسيدم تصميم گرفتم اين فرد رو پيدا كنم تا جبران گذشته رو بكنم. گروهي را تشكيل دادم و گفتم بروند و ببينند در فلان فرودگاه كي روزنامه مي فروخته. يك ماه و نيم تحقيق كردند متوجه شدند يك فرد سياه پوست مسلمان بوده كه الان دربان يك سالن تئاتره. خلاصه دعوتش كردند اداره؛
از او پرسيدم: منو مي شناسي؟
گفت: بله! جناب عالي آقاي بيل گيتس معروفيد كه دنيا مي شناسدتون.
گفتم: سال ها قبل زماني كه تو پسر بچه بودي و روزنامه مي فروختي دو بار چون پول خرد نداشتم به من روزنامه مجاني دادي، چرا اين كار را كردي؟
گفت: طبيعي است، چون اين حس و حال خودم بود.
گفتم: حالا مي دوني چه كارت دارم؟ مي خواهم اون محبتي كه به من كردي را جبران كنم.
جوان پرسيد: چه طوري؟
- هر چيزي كه بخواهي بهت مي دهم. (خود بيل گيتس مي گويد اين جوان وقتي صحبت مي كرد مرتب مي خنديد)
جوان سياه پوست گفت: هر چي بخوام بهم مي دي؟
- هر چي كه بخواهي!
- واقعاً هر چي بخوام؟
بيل گيتس گفت: آره هر چي بخواهي بهت مي دم، من به 50 كشور آفريقايي وام داده ام، به اندازه تمام آن ها به تو مي بخشم.
جوان گفت: آقاي بيل گيتس نمي توني جبران كني!
گفتم: يعني چي؟ نمي توانم يا نمي خواهم؟
گفت: مي خواهي اما نمي توني جبران كني.
پرسيدم: چرا نمي توانم جبران كنم؟
جوان سياه پوست گفت: فرق من با تو در اينه كه من در اوج نداشتنم به تو بخشيدم ولي تو در اوج داشتنت مي خواهي به من ببخشي و اين چيزي رو جبران نمي كنه. اصلا جبران نمي كنه. با اين كار نمي توني آروم بشي. تازه لطف شما از سر ما زياد هم هست!
بيل گيتس مي گويد: همواره احساس مي كنم ثروتمندتر از من كسي نيست جز اين جوان 32 ساله مسلمان سياه پوست.




0 کاربر در حال خواندن این موضوع است

0 کاربر، 0 مهمان و 0 عضو مخفی